سید امید قدسی زاده غزل سرای متولد ۲۲ فروردین سال ۱۳۷۰ در تهران و اصالتا یزدی می باشد اولین مجموعه شعر او تحت عنوان دیگران است که تشکیل شده از ۵۰ رباعی می باشد

سید امید قدسی زادهگزینه اشعار

شاعرسید امید قدسی زاده
همیشه در پس پرده نهان،با دیگران بودند
کنار دشمنانم عده ای از دوستان بودند
.
زمانی پشت ما و روز دیگر پشت دشمن ها
تمام عمر هرچیزی که سودی داشت، آن بودند
.
زمانی فکر میکردیم چون یک عشق در سینه
زمان فهماند که نه ،کاردی در استخوان بودند
.
اگرچه روزهای سخت دور از ما شدند اما
زمان دلخوشی هامان که میشد دورمان بودند
.
کمی انصاف دارم خوب ها بودند اما خب
شبیه آرزوی برف در خرماپزان بودند
.
تمام حق ما از زندگی مرگ است ،باور کن
سر این سفره حتی میزبانان میهمان بودند
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
من با تو زنده بودم با تو…نه،با خیالت
من عاشق تو بودم… ای دوست خوش بحالت
.
با عشق تو همیشه فرهاد بودم اما
ای اتفاق شیرین کم بود احتمالت
.
از من گذشتی اما حالا چه مانده از تو
کو آن همه غرورت کو آن همه جلالت؟
.
پاییز رفت و حالا ای وای از زمستان
خوب است دستِ کم که جا مانده است شالت
.
چیزی نمانده از من چیزی ندارم ای مرگ
اما هرآنچه مانده دریاب که حلالت
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
دست و پایی بسته،چشمی بی قرار آورده بود
عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود
.
زندگی نه،در میان خاطراتش زنده بود
سختی یک عمر از او مرد بار آورده بود
.
تجربه میگفت که تقدیر با خود میبرد
شورِ عشقی را که روزی روزگار آورده بود
.
رفت کل باور یک مرد اما باز شکر
مرگ آمد… با خودش راه فرار آورده بود
.
این شد آخر تیتر فردای این شهر غریب
‘عشق مردی خسته را تا پای دار آورده بود
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
خودم بودم،خودم بودم،خودم،تنها خودم بودم
کمی تنهام می دانم خودم…اما خودم بودم
.
همیشه غم که نه اندک شبی هم شاد بودم خب
و خوشحالم که هم اینجا و هم آنجا خودم بودم
.
برایم یک خودم مانده است خود را دوست میدارم
همیشه در کنار خود همیشه با خودم بودم
.
اگرچه روزها گاهی نقابی داشتم اما
قسم، در غربت و تنهایی شبها خودم بودم
.
همیشه من خودم بودم…؟ جوابش را تو می دانی
بگو ای عشق وقتی در کنارم بوده ای آیا؟؟؟
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
تورا می خواستم آنقدر که,گل باغبانش را
همان انداره که محکوم پای دار جانش را
.
پرم سالم تنم سالم…هوای پرزدن دارم
ولی شاهین تو گم کرده بی تو آسمانش را!
.
فقط,حال من آواره را می فهمد آن مردی
که در یک صبح بم از او گرفته خانمانش را
.
چنان آشفته ام گویی گرفتارم به نفرین-
خدایی که نمی خواهد ببخشد بندگانش را
.
خریداری ندارد شعرم و جای تعجب نیست
چه می ماند از آن شاعر که گم کرد است آنش را؟
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
تو آیا مثل من بر عهد های خویش پابندی؟
تو هم مثل منی با درد های خویش می خندی؟
.
به این لبخند ها هیچ اعتمادی نیست باور کن
که پنهان می شود یک عمر حسرت پشت لبخندی
.
مثال بیتی از سعدی, شبیه روزگار من
و مثل شعرهای منزوی هم بی همانندی
.
فقط می خواستند از هرچه بوده مایه بگذارند
اگر که پیشکش کردند شاعر ها سمرقندی
.
تمام قصه های عاشقانه مثل هم بودند
دوباره باز می گردی..سر این شرط می بندی؟
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
قسم بر چشم هایی که برای رفتنت تر شد
که با دلتنگی بسیار این شبهای من سر شد
.
همیشه فکر می کردم فقط یک بار می میرم
ولی رفتی شبی صدبار مردن هم میسر شد
.
همیشه فکر می کردم کنارت تا ابد هستم
همین رویای بی مقصد دلیل مرگ باور شد
.
سوالی مشترک داریم و تقدیری شبیه هم
چرا این سرنوشت آخر برای ما مقدر شد؟
***
بمان, هرچند که رفتی بمان, هر چند می دانم
کمی دیر است و دستان تو سهم دست دیگر شد

شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
در برکۀ من هیچ شبی ماه نبود
از بخت بدم هیچکس آگاه نبود
.
حالا شده ام کافر و بی دین اما
این دل بخدا قبلِ تو گمراه نبود
.
گفتی بروم آه که شرمنده شدم
من خواستم اما بخدا راه نبود!
.
من باخته بودم به “اگر”ها نه به تو
می بُردم “اگر” رابطه کوتاه نبود
.
هرگز نکنم شکوه ولی آه خدا
این زندگی آن عالم دلخواه نبود!

شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
من که با تو ای رفیق کهنه خیلی ساختم
پای بودن با تو خیلی چیزها پرداختم
.
ساده گفتی که نمی خواهی مرا,جا خوردم و
تا که برگشتم به خود یک آن تورا نشناختم
.
لحظه ای احساس کردم که کنارم نیستی
لحظه ای احساس کردم زندگی را باختم
.
قهرمان قصه ام هرگز در آیینه نبود
بی جهت آیینه را در اشتباه  انداختم
.
چشم بستم شاید این ها خواب باشد…. نه نبود-
چشم وا کردم ولی اصلن تورا نشناختم

شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
یک عمر غمی پشت صدایت بوده
در عمق تمام خنده هایت بوده
محکوم به حبس ابدی مادر من
جرم تو بهشت زیر پایت بوده
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
اندک اندک بهار را با خود برد
از زندگی ام قرار را با خود برد
میگفت که برگشتن من ممکن نیست
او لذت انتظار را با خود برد
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
ناخواسته شد در این مسیر افتادم
زیر چنگال تیز شیر افتادم
ای کاش بدانی چه عذابی دارد
با عطر تو در اتاق گیر افتادم
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
مُردیم ولی هنوز هم جان داریم
ما تشنه لبان امید باران داریم
اوضاع، همه وفق مراد است فقط
سر نیزه کم است و سر فراوان داریم
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
زخمی که زدند بر دلش کاری بود
زیرا که به اسم دین و دینداری بود
دیدیم و شنیدیم عطش داشت ولی
والله حسین تشنه ی یاری بود
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
تقدیر برای ما چنین افتاده
یک آفت بی رحم به دین افتاده
بر نیزه چه می‌کرد سر ات ای خورشید
انگار که آسمان زمین افتاده
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
این قصه تلخ شرح حالت باشد
دریا ها سهم خردسالت باشد
ای تشنه ی تشنگان عالم ای عشق
مهریه ی مادرت حلالت باشد
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
او آمده تاجی به کنیزی بدهد
تا مژده ای از سوی عزیزی بدهد
آخر به تمنای دلم پاسخ داد…
مرگ آمده تا راه گریزی بدهد
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
ازیچه ی دست این دقایق نشوید
با تلخی این راه موافق نشوید
هرچند که غیر ممکن است اما باز
از من به شما نصیحت,عاشق نشوید
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
محوم به تماشای نگاهی که تویی
مغلوب شدم به آن سپاهی که تویی
عمری ست که آواره شدم در این شهر
تنها به مجازات گناهی که تویی
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
او آمده تاجی به کنیزی بدهد
تا مژده ای از سوی عزیزی بدهد
آخر به تمنای دلم پاسخ داد…
مرگ آمده تا راه گریزی بدهد
.
شاعر : سید امید قدسی زاده

شاعرسید امید قدسی زاده
یک سر به منِ عاشقِ دل تنگ نزد
حتی به دل شیشه ای ام سنگ نزد
باید بروم به فکر قبری باشم
یک هفته گذشت و او به من زنگ نزد
.
شاعر : سید امید قدسی زاده